تبليغاتX
روز نوشت های یک دختر کج قواره

روز نوشت های یک دختر کج قواره

اونروز یادته؟!

یه روز منو دختر عمه گلبهارم تصمیم گرفتیم مرده بشیم!!!

قرار شد من برم خونه اونا و دوتایی سه چهار روزی مرده بشیم.همه جا رو تاریک کردیم یعنی همه پرده ها رو کشیدیم تا خونه تاریک بشه بعد همه چراغها رو هم خاموش کردیم.سیم تلفن رو هم کشیدیم و موبایلها هم خاموش و ساعت ها رو هم از کار انداختیم یعنی باتری هاشونو در آوردیم.تلویزیون رو هم کلا ممنوع کردیم . فقط دوتایی موندیم .  نه حق داشتیم غذا بخوریم نه جایی بریم فقط باید می خوابیدیم.

دو روز گذشت و ما بی حال مرده بودیم و خیلی خوش می گذشت. روز سوم و چهارم هم گذشت و ما مرده تر شدیم و خیلی خیلی خوش گذشت.روز پنچم گلبهار کم آورد!!!می گفت نه غدا خوردیم نه آب خوردیم نه تکون خوردیم همش خواب همش خواب!!!می گفت نه می دونیم ساعت چنده نه می دونم چند شنبه اس و از این حرفهای ِ خاله زنکی!!!

خلاصه من دلم به حالش سوخت .بعد تصمیم گرفتیم زنگ بزنیم از ۱۱۸ ساعت و روز رو بپرسیم و بدونیم تو کدوم موقعیت استراتژی هستیم!!!

خلاصه من گوشی رو برداشتم و زنگ زدم ۱۱۸ که یه آقایی جواب داد.گفتم سلام آقا ببخشید مزاحم شدم ما چند روزی تو این دنیا نبودیم اگه میشه ساعت و روز رو به ما بگید؟؟؟

آقاهه هم برگشت گفت به پیر به پیغمبر منم نمی دونم ساعت چنده و چند شنبه اس؟!

و ما فهمیدیم که بله؟!

همینه دیگه!!!

وقتی ما نباشیم و بایستیم!!!! دنیا هم خواهد ایستاد

 چیه هان؟؟؟

که چی؟؟؟

برو آقا برو...توقف بیجا مانع ِ کسب است برو کیش کیش هِی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 13:38  توسط زشت  | 

مغرورررررررررررررررررررر؟؟؟!!!

من که می دونم عاشقمی!!!

آی کرم بگیری بچه!!!

پشمالوووووووووووووووو!!!

غرورت بهت اجازه نمیده بهم بگی؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 11:0  توسط زشت  | 

میشه؟!

میشه یه دونه از اونایی رو که تو دستته و داری می خوری به منم بدی؟؟؟
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 13:15  توسط زشت  | 

بازم نشد!!!

با من ازدواج نکرد غلومعلی!!!!!!!!!!

 

که چی هان به تو چه؟؟؟!!!

 

دلم برا خودم سوخت!!!!

تا کی باید منتظر بمونم تا بعد از سالیان سال برام خواستگار پیدا بشه؟؟؟ تا کی ؟؟؟

 

وقت ِ گل ِ نِیییییییییییییییییییییییییییییییییییی!!!

 

باشه بخند ...خدا به سرت بیاره لامصب

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 12:6  توسط زشت  | 

نیامده؟!....با اجازه بزرگترا بعععععععععععله!!!

امروز می خواد برا من خواستگار بیاد!!!!!!!!!!!!!!

 

باید بروم آرایش کده ی مش منیر خانوم تا بندی به سبیلهای ِ پر پشتم بیندازد و ماسکی هلویی چیزی بمالد بر سر و صورتمان شاید غلامعلی از ما خوشش بیاید!!!!!!!!!!!

شاید هم نیاید ...که چی هان؟؟؟

خب نیاید هم نیاید به تو چه مگه فضولی بچه؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 12:51  توسط زشت  | 

سخته نه؟؟؟ آره سخته!!!

چقدر سخته پاتو رو زمین بزاری...باید مواظب باشی هیچ کدوم از کرما رو له نکنی...مورچه ها رو ...سوسک ها رو ...خیلی سخته مگه نه؟؟؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 11:43  توسط زشت  | 

تا حالا شده؟؟؟ خوبشم شده!!! ای بابا

تا حالا شده هوس کنی خرما بخوری؟؟؟

اول هسته ش رو در بیاری بعد یه گردو بشکنی و داخلش بزاری و بعد با ولع بخوای بخوری؟؟؟

شده؟؟؟

آره بابا شده...که چی هان ؟؟؟ چیه؟؟؟

یعنی اینم شده همین که بخوای بزاری تو اون دهن ِ صاب مرده ت یه دونه کرم خوشمزه برات دست تکون بده

آره شده...و منم خوردمش که چی هان؟؟؟

هیچی بابا چرا ناراحت می شی...نوش ِ جونت ایشاللا همون کرمه گوشت بشه بچسبه به تنت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 10:50  توسط زشت  | 

تا حالا شده ؟؟؟ آره شده!!! چه حاضر جواب

تا حالا شده ۲۴ ساعت بخوابی؟؟؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 12:57  توسط زشت  | 

بروووووو کنار!!!!!!!

برو کنار دیگههههههههههههههههه !!!

 

مرتیکه ی زشت!

کری ؟؟؟ کوری؟؟؟ صدای ِ زنگوله رو نمی شنوی؟؟؟ صدای ِ پارس سگ و چی؟؟؟ مگه نمی بینی گوسفندامو دارم میبرم واسه چرا؟؟؟

که چی هان؟؟؟

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 12:26  توسط زشت  | 

لباس یا ظرف؟!

همیشه لباس شستن رو بیشتراز ظرف شستن دوست داشتم و دارم!

چرا؟؟؟

آِخه به تو چه! که چی هان؟؟؟

تو نمی دونی۳ ساعت نشستن یه جا و نگاه کردن به چرخش ماشین لباس شویی واقعا لذت بخشه...به خدا اگه یه تن لباس بهم بدن بشورم با کمال رضایت این کارو می کنم ...

کاش من جای ِ لباسا بودم و هی می چرخیدم هی می چرخیدم!!!

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 11:36  توسط زشت  |